بوشهر

دیشب رسیدم خونه. صبح که بیدار شدم طبق معمول قهوه درست کردم و نشستم سر کارام.

حالا بهتر میتونم جمع بندی کنم سفر یک هفته‌ایم رو. سفری که جمعه‌ی هفته‌ی پیش با جمع کردن کوله‌ها شروع شد که بزنیم دوباره از شهر بیرون و بریم جایی که خیلی وقت بود می‌خواستیم بریم. بوشهر.

 یه جایی دم خلیج فارس با مردم‌های خونگرم و هوای گرم و شرجی و بوی انواع مختلف ماهی و میگو و قلیه ماهی.

روزی که بلیط قطار از تهران به شیراز رزرو کردیم شب من سرماخوردگیم شدید شد ولی نمی‌خواستم تعطیلات یک هفته‌ای رو از دست بدم پس جمعه راه افتادیم به سمت تهران و بعدازظهر بلیط قطار داشتیم به سمت شیراز.

هزینه‌ی بلیط شد ۱۵۰ تومن. قطار کوپه‌ای که فردا صبحش میرسید به مقصد. حدود ۱۵ ساعت راه بود.

وقتی رسیدیم شیراز با اتوبوس رفتیم مرکز شهر و دم بازار وکیل همون کافه‌ای که همیشه میریم. یه قهوه خوردیم و یه چرخ کوتاهی زدیم. من حالم بدتر شد و تصمیم گرفتیم یه شب بمونیم شیراز که یه خورده استراحت کنم و به سرماخوردگیم غلبه کنم.

رفتیم سمت ارگ کریم خان و نشستیم دم حوض . واسه منی که تو ۸ ماه گذشته دفعه سوم بود میام شیراز جای جدیدی نبود که بخوام ببینم. یک ساعتی تو ارگ نشستیم و کتاب خوندیم و پادکست گوش دادیم که سجاد رسید و اومد دنبالمون.( سجاد شیرازیه و هر دفعه که میریم شیراز هاست میکنه ما رو انقد بهمون محبت داره که هر سری شرمنده می شیم .یک سال پیش بچه‌ها به صورت اتفاقی باهاش تو شیراز آشنا شدن) شب هم بهمون گفت که بریم سمت عسلویه و کمپ کنیم و ما هم که چادر نیاورده بودیم چادرش رو بهمون قرض داد.

کل بعدازظهر تا شب رو جایی نرفتیم و فردا ظهر راه افتادیم به سمت بوشهر.

رفتیم دم جاده بوشهر که هیچهایک کنیم. اولین ماشینی که اومد یه دختر پسر هم سن خودمون بودن که تا یه جایی باهاشون همسفر شدیم. نکته‌ی جالب این بود که تا سوار شدیم بعد دو دقیقه دختره ازمون پرسید بچه‌ها شراب می خورین؟ :)))))))
باهاشون تا دشت ارژن اومدیم و بعدش رفتیم یه هیچ دیگه زدیم تا سه‌راه قائمیه.

نکته‌ی هیچ بعدی این بود که یه سگ کوچولو باهاشون بود و منم از ذوق با همون سگه سرگرم بودم .

بعدم یه هیچ دیگه زدیم و رسیدیم بوشهر که دیگه از اینجا تنها نبودیم و تا رسیدیم دو تا از دوستای مجازی اومدن دنبالمون و دیگه واقعی شدن *ــ*
نیلوفر و همسرش مبین به همراه خواهر نیلوفر،  یاسمن و پدر و مادرای مهربون و مهمون‌نوازشون که چند روزی که مهمونشون بودیم سنگ تموم گذاشتن و ریز ریز شهر ما رو بردن و چرخیدیم.

اینجاست که میتونی خونگرمی جنوبی ها رو کاملا حس کنی.

جالبیش هم این بود خونه‌ای که پیششون بودیم یه خونه‌ی قدیمی بود مال پدربزرگ مبین با معماری قدیمی جنوبی. یه خونه ی مستطیلی که هر قسمتش به قسمت دیگه در داشت.

شب اول رفتیم بافت قدیمی رو دیدیم و یه سر هم زدیم به بومگردی بوشهر بعدش هم چایی حاج رئیس و شام هم همونجا خوردیم.

شب هم یه خورده تو شهر پیاده‌روی کردیم و بعدش هم برگشتیم خونه که استراحت کنیم و واسه تور فردا صبح آماده شیم :))))

فردا صبح هر چی عمارت قدیمی تو شهر بود رفتیم دیدیم که چندتاشون یه موزه‌ی کوچیک هم داشت که حقیقتا الان اسم‌هاشون رو قاطی کردم :)))))

ولی اطلاعات کامل مبین از شهر واقعا باعث میشد جایی که میریم رو بهتر درک کنیم و بیشتر با دیدنی‌های شهر آشنا شیم.

بعد از اون رفتیم بازار ماهی فروش‌ها که اگه بوی تند ماهی جنوب رو فاکتور بگیریم قسمت جذاب سفر بود چون انواع و اقسام ماهی جنوبی رو میتونی ببینی. و البته میگو و خرچنگ

بعدش هم رفتیم یه سر قهوه‌خونه‌ی ناجی که متاسفانه به دلیل عزاداری موسیقی‌های همیشگی رو نداشت و ساکت بود ولی با همون ساکتیش میشد جو صمیمی رو حس کنی.

نهار دعوت بودیم خونه‌ی نیلوفر اینا و مهمون مادرشون بودیم و طعم واقعی یه غذای خونگی خوشمزه بوشهری رو تجربه کردیم که کل کل بود کی میتونه غذای تندتر بخوره و من همون اول از رده خارج شدم چون کوچیک‌ترین تندی رو نمیتونم تحمل کنم.

شب هم رفتیم بلوار ساحلی و قدم زدیم و دوچرخه سواری کردیم و منم برای اولین بار تجربه‌ی ماهی گیری به دست آوردم :)))))
فکر می کردم خیلی حوصله سر بر باشه ولی اون قدرها هم بد نبود و حاضرم بازم امتحان کنم.

البته هیچ ماهی به تورم نخورد و هر چی بود خرچنگ بود که یکی رو نزدیک بود بگیریم ولی لحظه‌ی آخر فرار کرد :))))

شام هم رفتیم راسته‌ی فلافلی‌ها و فلافل سلف سرویس خوردیم که از هیجان سفر به جنوب حساب میشه.

کل شهر بوشهر و دیدنی‌هاش رو میشه تو یک الی دو روز جمع کرد و ما هم تصمیم گرفتیم فرداش حرکت کنیم و بریم سمت بندر سیراف.

(سیراف پررونق‌ترین بندر کشور بود که روابط تجاری زیادی با روم و یونان در اروپا و ماداگاسکار در آفریقا تا کانتون چین در آسیا در دوره‌های ساسانی و اسلامی داشت. سفال‌های بازمانده با نقش‌های گوناگون، پارچه‌ها و زیورآلات، معماری‌های گچی و اتاق‌های آذین شده به آثار هنری و ساختمان‌های دو سه طبقه بخشی از میراث بجا مانده از آن تمدن است. اما زمین لرزه مرگبار هفت روزه سال سیصد و شصت و هفت هجری قمری مدفون شدن کامل این بندر را در پی داشت. از این روست که سیراف پمپئی ایران نامیده شده‌است.)
از ویکی پدیا

سیراف یه زمانی یه بندر خیلی بزرگ بود که خیلی از تجارت ایران از این بندر انجام می شد و قدمت بالایی داره.

ما وقتی رسیدیم سیراف دم غروب بود و اولین کاری که قبل تاریکی هوا کردیم این بود لباسامون رو عوض کردیم و رفتیم شنا.

شب رفتیم یه خورده قدم زدیم که یه چیزی بخوریم که اتفاقی یه بومگردی پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم شب به جای چادر زدن اونجا بمونیم.

همین شد که کلی اطلاعات درباره‌ی سیراف از صاحب اونجا به دست آوردیم و تشویقمون کرد به جای برگشتن سمت خونه بریم خلیج نایبند و بنود شب کمپ کنیم. ما به خاطر خستگی و سرماخوردگی تصمیم گرفته بودیم که از سیراف برگردیم سمت خونه ولی با دیدن عکس‌های اونجا نظرمون عوض شد و قرار شد بریم سمت عسلویه.

فرداییش بعد یه خواب راحت راه افتادیم سمت عسلویه و خلیج نایبند و بنود.

رسیدیم به ساحل بنود که شب همونجا کمپ کنیم.

شب که ساحل خلوت شد با چند تا دوست جدید آشنا شدیم که اونا هم قرار بود شب بمونن و اینطوری شد که شب رو با اونا گذروندیم.

یه سری بچه‌های باحال و پایه که کلی باهاشون بهمون خوش گذشت.

شب هم برای اولین بار پلانکتون‌ها رو دیدم ^__^

شب کنار هم چادر زدیم و صب ساعت ۸:۳۰ با چشم‌های نیمه‌باز پریدیم تو آب :)))))

بعدش هم سریع جمع کردیم چون هوا خیلی گرم و شرجی شد و داشتیم از گرما تلف می شدیم

بعد بنود با بچه‌ها که ماشین داشتن رفتیم خلیج نایبند رو دیدیم. یکی از زیباترین صحنه‌های سفرم بود. یه ساحل با شن‌های سفید و آب شفاف که تا رسیدیم بارون گرفت. هم آفتاب بود هم بارون و رعدوبرق.

بعد هم با یه فاصله‌ی کم رفتیم ساحل صخره‌ای نایبند

برگشتیم سمت عسلویه و دنبال رستوران خوب گشتیم که یه نهار خوشمزه گیرمون اومد.


از بچه‌ها جدا شدیم و اونا رفتن سمت بوشهر و ما هم منتظر اتوبوس موندیم به سمت تهران.

یه مسیر ۱۹ ساعته از عسلویه تا تهران با اتوبوس به قیمت ۱۳۰ تومن.

بعدش هم با اتوبوس به سمت رشت که جمعه ساعت ۶ عصر رسیدن به رشت اتمام سفر بوشهر بود .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *