چمدونی برای پر کردن از تجربه‌های جدید

چمدون جمع کردن همیشه حس عجیبیه
اگه سفر باشه هیجان سفر باهاته. میدونی قراره چند روز هیجان انگیز داشته باشی و بعدشم برگردی همون نقطه امنی که بودی.

اما وقتی واسه یه مدت طولانی‌تر چمدون جمع میکنی، واسه زمانی که داری قید بیشتر از نصف وسیله‌هاتو برای مدت طولانی‌تر میزنی که پاشی بری یه چیز جدید تجربه کنی، بری قاطی کلی آدم‌های جدید که قبلا ندیده بودیشون و حتی اسمشون هم نمیدونستی. بری که تو خیابون‌هایی که بلد نیستی با هدفون تو گوشت، قدم بزنی و آخرش هم از روی گوگل مپ آدرس رو پیدا کنی. همون موقعی که با ریتم موزیکی که داره از هندزفریت شنیده میشه محکم قدم برمیداری تو خیابون‌ها و پر میشی از حس استقلال و آزادی.

ولی حسی عجیبی داره چمدون جمع کردن و رفتن تو دل جاده به سمت این موقعیت‌ها.

گاهی شناخت‌های جدید می‌تونه هیجان انگیز باشه و بعدش هم موندگار باشه برات این تجربه‌ها. گاهی هم تو آدم‌های غریبه گم میشی و به شدت احساس دلتنگی کنی.

حتی دلتنگی واسه تمام آدم‌هایی که تو شهر مبدا جا گذاشتی، دلتنگی واسه وسیله‌هایی که دوسشون داشتی و حتی دلتنگی برای گلدون‌های رنگی کوچیکت.

ولی بالاخره این تصمیمیه که خودم گرفتم و نمیتونم دربارش غر بزنم. زمانی که تصمیم خودم باشه و اجباری توش نباشه تمام این موقعیت‌ها و حس‌ها به صورت کلی خوشاینده و ازشون لذت میبرم.

ولی چمدون جمع کردن قبل شروع این تجربه‌ها حس عجیبیه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *