جنوب قبل ۹۷

باز آخرای اسفند شده بود و ما انگار که یه مسئولیتی گردنمونه باید میرفتیم جنوب دوباره :)))

از تهران سه نفری بلیط قطار گرفتیم و تا بندرعباس رفتیم و بعدش هم به سمت هرمز.

سه شب هرمز موندیم، هر روز نهار میگو خوردیم و رفتیم تو دریا شنا کردیم.

چهارشنبه‌سوری که نزدیک بود رفتیم قشم. با یه سری از دوستای خالم اینا رفتیم یه جایی خارج شهر و با صدای آهنگ و آتیش بازی و ترقه(طرقه)  چهارشنبه سوری هم به در کردیم ولی یادمه از بس خسته بودیم همونجا رو تپه روی خاک دراز کشیده بودیم و بقیه رو نگاه میکردیم :)))

فرداییش رفتیم سمت هنگام و با یه زوجی آشنا شدیم که اون ها هم اومده بودن یه شب کمپ کنن و با هم یه جا چادر زدیم و غذا درست کردیم و گپ زدیم و دوستای خوبی شدن برامون.

فرداییش هم قبل ظهر رفتیم تو آب و ماهی‌های زیر پامون رو نگاه کردیم و البته کلی هم خرچنگ.

دوباره برگشتیم قشم و یه بلیط پرواز به تهران و اتمام سفری که دوست نداشتم تموم شه.

ولی در کل روز رو به شب رسوندن و شب رو به صبح رسوندن تو چادر و طبیعت و کنار ساحل با صدای موج های دریا و زیر میلیون ها ستاره حسیه که هر کسی دوست نداره تجربش کنه یا اینکه دوست داره ولی تا به حال تجربه نکرده.
اینکه یه روز حتی آنتن موبایل هم نداشته باشی و شب رو تو تاریکی بگذرونی و با یه چراغ کوچیک اطرافت رو ببینی و شب رو تو چادر بخابی و چند بار کولت رو بریزی و جمع کنی و کنسرو و تخم مرغ بخوری، شاید به نظر سخت بیاد.
ولی گوش کردن به صدای موج های دریا و نگاه کردن به ستاره های بالا سرت و مقابله با ترس های کوچیکت و تحمل کردنِ یه خورده سختی باعث میشه یکی از بهترین حس های زندگی رو تجربه کنی.
تصمیم با تو میشه که آهنگ بزاری و شلوغ کنی و بزنی و برقصی یا اینکه دست هاش رو محکم بگیری و زیر کلی ستاره دراز بکشی و به صدای موج و باد گوش کنی و نور آتیش کوچکتون بیوفته رو صورتت.
همه ی این ها شب و روزی رو برات می سازه که نمیتونی فراموشش کنی.

اینم یه فیلمی از سفرمون و آهنگی که تمام مدت تو ذهنم میخوندمش

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *