نقطه‌ی عطف

.

فک کنم تو زندگی همه‌ی ما یه نقطه عطفی وجود داره که از اونجا به بعد یه سری چیزا برامون عوض شده.

سه سال پیش من از شهری که توش زندگی میکردم تنها حسی که میگرفتم حس تنفر و خفگی بود و این حجم از حس بد به مرور زمان و طی سال‌ها در من ساخته شده بود.

اما از یه زمانی به بعد شروع کردم شهر رو با یه دید جدید نگاه کردن و سعی کردم حس‌های منفی رو نسبت به شهر از خودم دور کردم.

یه روزی بعد یه زمستون برفی نزدیک عید وقتی برفا آب شده بودن و هوا داشت گرم میشد و سردی زمستون کم شده بود، رو یه صندلی وسط میدون شهرداری نشسته بودم در حالتی که آفتاب صاف خورده تو چِشَم و بعدِ یه زمستون طولانی دارم حس می کنم که بهار شده. یهو صدای گیتار میشنوم. دنبالش میکنم. یه صندلی خالیه دیگه پیدا میکنم. میشینم جلوش. با اینکه قبلا زیاد دیده بودمش ولی این دفعه دلم میخاست بمونم . اونجا بود که فهمیدم خیلی از حس های بَدم جاشونو دادن به یه سری حس های خوبِ دیگه.

دیگه از حس‌های بد پر نبودم و اون لحظه پُر شده بودم از حس های خوب که واقعا شاید نیاز داشتم بهشون اون چند وقت.

و این لحظه شد نقطه‌ی عطفی که زندگی تو این شهر برام قشنگ‌تر شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *